۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

اندوه لال

شب‌ها می‌نشینم جلوی آینه، موهای خاکستری‌ام را می‌شمارم و شعر می‌بافم:


‫ترسیدم از خوابی که می‌بلعید بالم را
‫دیوانه‌بازی‌های خوبِ پارسالم را


‫ترسیدم از تن‌تکه‌های آشنایی که
‫فریاد می‌زد با صدای مرده فالم را


‫یک شاعر تنهای تبعیدی که می‌رقصید
‫با بیت‌های خسته‌اش اندوه لالم را


‫من بال بالِ مردنم را می‌زدم وقتی
‫صاحب قفس با عشق می‌پرسید حالم را


‫بیست و …
‫کمی هم بیشتر...
‫ماه است
‫ یا خورشید؟
‫گم کرده‌ام تاریخ آغاز زوالم را


‫شنبه، دوشنبه، چهارشنبه، جمعه، فرقش چیست؟
‫وقتی زمان پس می‌زند روز وصالم را


‫پاییز هم دست از سر ما بر نمی‌دارد
‫ای کاش تنهایی شبی می‌کَند قالم را


‫از من کسی برگشت دیشب، بی‌خداحافظ
‫از من کسی برگشت دیشب
‫بی‌خداحافظ
‫از من کسی
برگشت
‫دیشب
‫بی‌خداحافظ


‫برگشت تا ممکن کند مرگِ محالم را

۱ نظر:

  1. اندوه لال که چه ترکیب مناسبی ست برای این روزها و شب هایی که دست کم من می گذرانم

    پاسخ دادنحذف